
آرایشگر: خانوم کارتون دیگه تموم شد
مرینت: خیلی ممنون الان باید به لوکا زنگ بزنم الو لوکا
لوکا : بله مرینت جان
مرینت : کارم تموم شو بیا دنبالم
لوکا : چشم حتما نیم ساعت دیگه اونجام
مرینت : باشه عزیزم
نیم ساعت بعد ............
بوق بوق بوق
مرینت : ای صدای بوق لوکا ست
لوکا : وای مرینت من چقدر زیبا شدی مثل یک فرشته
مرینت : ممنون لوکا جان شعر ساختی
لوکا : دلم میخواد برات شعر بسازم ولی متاسفانه چیزی به ذهنم نمیاد حالا من خوب شدم
مرینت : تو همیشه عالی بودی
لوکا : سوار ماشین شو تا زود برسیم
مرینت : باشه
لوکا : حتما جولیکا و پدر و مادرم رسیدن
مرینت : اگه رسیده باشن حتما زنگ میزنن
لوکا : بفرمایید رسیدن الان جولیکا داره بهم زنگ میزنه
مرینت : خوب جوابشا بده
لوکا : باشه الو جولیکا
جولیکا : الو داداش کجایی ما خیلی وقته رسیدیم
لوکا: ماداریم میایم
جولیکا : آهان ماشینتا دیدم باشه
لوکا: اوکی
پدر لوکا : عروسا داماد رسیدن
از زبان مرینت : دیگه داشتم میرسیدم خیلی استرس داشتم نمی دونستم باشید چیکار کنم لوکا در ماشین را برام باز کرد
لوکا : عزیزم چیزی شده
مرینت : من خوبم
پدر و مادر مرینت با عجله به سمت مرینت رفتن
مادر مرینت : وای عزیزم چقدر تو این لباس زیبا شدی
مرینت : ممنون
پدر مرینت : من همیشه آرزو داشتم تو را تو این لباس ببینم
در همین موقعه پدر و مادر لوکا هم رسیدن
پدر لوکا : پسرم خیلی خوشحالم که عروس به ای خوبی برامون آوردی
مادر لوکا : مرینت جان اگه چیزی خواستی به ما بگو اگه لوکا هم ازیتت کرد بگو
مرینت : چشم ولی فکر نکنم لوکا آدم بدی باشه که بخواد ازیت کنه
لوکا : خوب یکم از من تعریف کنید دلم گرفت
پدر لوکا : بیاین بریم داخل همه مهمونا منتظرن
مرینت : بریم
از زبان مرینت: اون شب بهترین شب زندگی من بود و الان قراره یک زنگی جدید را با لوکا شروع کنم